عنوان ندارد...
و نگاهم را روی دست هایت...
اینجا هیچ چیز، سر جای خودش نیست!
زهره ارزه گر
چشمانت
وقتی به خانه فکر میکردی
می دانم
دلتنگ بودی
برای چاله های کوچه تان
دردِ زایمان زنت
بی پولی هایت
اشکهای مادرت حتی
تو پدر شده بودی
وقتی مرگ با تو طرحِ رفاقت میریخت
تقسیم شدی
به ترس و تنهایی و انتظار
و تنها قسمت کوچکی از تو سهم مرگ شد...
کسی میدونه اونا, منتظرِ کی هستن؟
یکی از اونها داره, چشمایی شاد و شیطون
حدس میزنم که باشه این یکی داداششون
اون یکی مهربونِ, خنده داره به منتقار
باید که مامان باشه, یک مامانِ خانه دار
خال داره روی بالش, کبوترِ کناری
یه دخترِ قشنگه, خانومِ کاکل پری
اونا یه خانوادن, یکی شون کمه اما
بق بق بقو بق بقو, اومد اقای بابا!
زهره ارزه گر
17.12.92
ترسیده اید از این غم که بشکنید؟؟
ترسیده اید از این غم که بشکنید؟؟
در کوچه موهات قدم باید زد
با هر که به غیر تو بهَم باید
اقا نکند که که قهوه خانست اینجا!
نسکافه چشمات رو هم باید زد
در قهوه جشمان تو حل خواهم شد
یک پیمانه پر از عسل خواهم شد
یک لحظه اگر که مهربانتر باشی
من قافیه ات توی غزل خواهم شد
ای زلزله آرام! عزیزم خواب است.
امروز گرفته روزه و بی تاب است.
تا وقت اذان مغرب آرام بگیر
آن لحظه گمان کنم گلم سیراب است...
زهره ارزه گر
26.5.91
سلام دوستای گلم:
خیلی وقته شعری به سراغم نیومده![]()
ولی بالاخره با یه غزل برگشتم.
خیلی وقته می خوام ادامش بدم اما نشد...![]()
بعدا نوشت: موفق شدم ادامش بدم![]()
قشنگ تر شده ای بعد از آخرین دیدار
شبیه قول و قراری که می دهی هر بار
شبیه من، که پر از التهاب عاشقی ام
و داستان گناهی، که می شود تکرار
بدون تو
به لبی پر گناه پک زده ام
مسافرت شده عادت
به کشور سیگار
هزار بار
فراموش کردمت
اما
بدون خاطره هایت نمی شود انگار...
تو رفتی و دل دیوار تنگ تر شده است
به بوسه های عجیبت قسم
من و دیوار،
به تو
به زمزمه هایت
هنوز معتادیم،
به چشم های درشتی که می کند اصرار
به این که پشت سرم هی نگاه می پاشی!
و دست پاچه که هستی....خدای من !! انگار،
به تکه تکه ی قلبم اسید می پاشند
به دل نگیر عزیزم
قدم بزن!
بشمار...
شعری که در مدت یک ماه سروده شد...
خیلی خیلی خیلی لطف می کنید و هر روز میاید اینجا.
باور کنید سرم خیلییییییی ششلوغه برای پاسخ دادن به نظراتتون عزیزای دلم!
اما همه ی نوشته هاتونو می خونم.
از بعضیاش یاد می گیرم! از بعضیاشم لذت می برم!
با یه دلنوشته ی قدیمی باهاتون خداحافظی می کنم:
آينه
ديروز مقابل آينه ايستادم
.به عظمت آفريده ات نگريستم.
.به چشمانم خيره شدم.
.تمام زيبايي هاي هستي ات را يك جا در چهارچوب نگاهم يافتم.
.دو پنجره كه هم از آن ديدن جمال و كمال تو را توانم و هم نگريستن به بغض و كينه ي
دشمنان تو را.
. دو دريچه ي نور كه هنگام نگريستن به آيات تو خورشيد را مانند و هنگام فارغ شدن از تو و ياد
تو كورسويي در بيابان را.
لبانم در نظرم آمد
.به ياقوت شبيهش كردم
.به ياقوتي ناياب و گران بها ،
اما نه ، نه هميشه ،
فقط و فقط زماني كه نام و ياد تو طلا كوبش كند
. و آن گاه كه تو را فراموش كند تنها جرقه ي آتشيست
كه دلها بخراشاند و جان ها بسوزاند و غمها بسازد.
گوش هايم عجيب خلقتي دارند.
.سال هاست شنيده ام و شنيده ام
، اما لحظه اي نيانديشيده ام كه چه چيز ر
ا!!!.نمي دانم عظمت شنوايي ام چگونه اين همه حقارت و پستي و بي ارزشي را ياراي تحمل و
مداراستَ.
در مقابل ديدگانم اختيار را به وضوح حس مي كنم.
چشم هايم مختار به ديدن هر آن چه بايد ببيند و هر آن چه نبايد.
زبانم صاحب اختيار است كه بسوزاند و بگرياند و دلها بشكند
و هم اختيار دار نشاندن لبخند بر لبان كودكي محتاج محبت.
و همين اختيار چه خوبي ها دارد و چه مصيبت ها.
خوب است چون از جانب توست
.هيچ نداشتم ، تو اين را مسئوليتي بر گردنم نهادي
،مانند پدري كه به كودك ناتوانش مسئوليتي گذارد تا او را بيازمايد و بپروراند.
اختيار را دشواري يافتم ،
چرا كه در قفسي محبوس افتاده ام
كه عشقت را ،بزرگي ات را ، محبتت را و از همه مهمتر
الطاف وجودي ات را
غبار كينه ها
، دروغ ها ،
رياها ،
دل شكستن ها ،
افترا ها و ناجوان مردي ها
پوشانيده است.
.من بي محبت تو چه مي توانم كرد؟
بي عشق تو سر بر دامان كدامين عشق مي توانم نهاد؟
فارق از الطاف تو دل به لطف كدامين غير تو مي توانم بست؟
همين جاست كه مرا مي آزمايي ،
با همين اختياري كه سخت بر دوشم سنگيني مي كند
. اين جاست كه بايد به دادم برسي .
من كودكي بي بنيه ام.
، شانه هايم باري به اين عظمت را توان ندارد.
. خودت دستي رسان و
كينه از چشمم
، ريا از دينم
، افترا و دروغ و چاپلوسي از زبانم
و بغض و نفرت از دلم
بزداي
و خودت در كنج قلبم ميهمان شو .
، اين بار مرا ميزباني قابل خواهي يافت .
زهره ارزه گر مرداد 88
نمی دونین چقدر خوشحالم
داره بارون میاد.
مشهد داره بارون میااااادددددددددددددددددد!!!![]()
خدا خیلی دوست دارم که با همه ی بدیای ما بازم بهمون لطف کردی!!![لبخند]
دارم میرم زیر بارون قدم بزنم.
از این فرصتا خیلی کم پیش میاد!!!![]()
یک بار هم به خاطر من یک غزل بخوان!
حتی اگر شده غزلی مبتذل بخوان
با مطلعی که خوب مرا مبتلا کند
از چشمهای وحشی رنگ عسل بخوان!
غیرت نشان بده! برو تا آسمان و بعد
از بوسه های صورتی محتمل بخوان!
در آسمان بمان و در آن غربت عزیز
از زهره ات بگو و برو در زحل بخوان!
کاری بکن که عاشقی ات جلوه گر شود
شعری به نام پیرهنی در بغل بخوان!
تا مردم تمام جهان با خبر شوند
شعر مرا به صورت ضرب المثل بخوان!
این دست های خسته و بی اعتنای توست
حالا بیا و شعر مرا در عمل بخوان!
۹.۲.۹۰
خوب!
یه مطلبی رو بگم اونم اینکه:
با این که می دونم خیلی حرفه ای به نظر نمی رسه اما من دلم می خواد همون لحظه ای که شعر می
گم تو همون حال و هوایی که هنوز ازش بیرون نیومدم شعرم و بذارم تو وبلاگم.
بعدا کم کم ویرایشش می کنیم باهم.![]()
این چهار پاررو همین الان دقیقا ساعت: ۳:۴۵ دقیقه ی بامداد سرودم
یعنی جرقش تو راه برگشت از جلسه ی (( خمار مستی )) خورد و الانم کامل شد.
دوست دارم نظرات شمارو هم بدونم.
اگه به نظرم خوب اومد به کار می گیرم.
اگه نه بازم ممنونم
و اینم شعر:
این زندگی بدون تو پیچیده می شود
دنیا بدون برق نگاهت قشنگ نیست
عاشق تر از همیشه به تو فکر می کنم
گنجشک چشمهای تو محتاج سنگ نیست
یادش بخیر آخر مرداد بود و عشق
آمد درست بین من و تو مچاله شد
این بیت کاملا به تو مربوط می شود
با بوسه ای که روی لبانم حواله شد
انگور از اواسط خرداد می رسد
اما نگاه تو خود اردیبهشت بود
این فوق العاده نیست که مردی به نام تو
مهمان افتخاری ام از سرنوشت بود؟!
یک پاره بیشتر به حضورت نمانده است
این بیت را به مرگ خودم! حذف می کنم
...................................................
...................................................
(بیت حذف شد)
تا بعد![]()
همه عمر یر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سلام خوبین؟![]()
خدا رو شکر منم خوبم![]()
همون طور که اطلاع زسانی کرده بودم امروز محفلی به بزرگداشت (( سعدی بزرگ)) در آمفی تئاتر
پردیس
دانشگاه فردوسی برگزار شد.
خیلی جالب و پر بار بود.
خلاصه ای از آن چه گذشت:
۱)
شعر خوانی جمعی از شاعران دانشگاه فردوسی ( چون پارسال فارغ التحصیل شده بودم دانشجو حساب نمی شدم و در نتیجه شعر نخوندم
)
۲)
حضور اساتیدی مثل:
استاد شکوهی ـ استاد محمد کاظم کاظمی ـ علیرضا بدیع ـ محمد سعید شاد و رضا عابدین زاده که
رنگ و بوی خاصی به محفل ما داده بودند.
هر یک از این عزیزان ما را با شعری مهمان کردند.
من که به شخصه حظ وافر بردم
.
۳)
بدیهه سرایی:
در ایتدای جلسه برگه هایی به حضار داده شد و از شاعران خواسته شد با سه کلمه ی
گلستان
یاد
غوغا
بداهه ای بسرایند.
این هم تلاش من:
شور گلستان شما سیلی به دریا می زند
در موج موج یادتان غوغا به پا کردست عشق![]()
۴)
مشاعره:
رضا بذر افشان ـ سید علی رضایی ـ پرستو بارانی و خانم فهیمه مرادیان به مدت نیم ساعت مشاعره
داشتند که در نهایت آقای سید علی رضایی مشاعره رو با موفقیت به پایان رسوندند.
خوب دیگه زیاد سرتونو درد نیارم.![]()
تا فردا![]()
سلام به همه ی شما دوستان خوبم که من و همراهی می کنید
خیلی دلم می خواست به تک تک نظرات پر محبتتون پاسخ بدم
اما سرعت اینترنت و کمی وقت و...
خیلی عذر خواهم
به یه جمله عقیده ی زیادی دارم و اون اینکه:
هر انسانی در ذهن خودش می تونه از بهشت جهنم و از جهنم بهشت خلق کنه
امیدوارم خالق زیبا ترین بهشتها باشیم
شاد باشید و دل هاتون از شور عاشقی لبریز
خوش تیپ ترین مرد جهان هستی باش!
بازیگر قلب این و آن هستی باش
اما به خدا غرور تو بی معناست
گیرم که خود امیر خان هستی باش!
یک روز اگر قناری ام برگردد
دلداده ی انحصاری ام برگردد
در قهوه ی چشم او شکر خواهم ریخت
تا حال غزل سرایی ام* برگردد
بعدا نوشت:
شب شعر "خمار مستی"
به بهانه بزرگداشت سعدی...
با حضور شاعران بزرگ پارسی زبان
به همراه مسابقه مشاعره و بدیهه سرایی...
زمان: دوشنبه 90/2/5 ساعت 17 الی 19:30
مکان: آمفی تئاتر پردیس دانشگاه فردوسی
زندگی می کنیم
عاشق می شویم
و عادت می کنیم...
و عادت می کنیم که عاشق شویم
هر دلی آسمانی دارد.
تنهایی منتظر می ماند.
می چرخد
تنهایی دوست دارد بالا برود
از نگاهت
از ذهنت
از پیراهنت
و بالاخره تکه تکه خواهد کرد احساست را...
بقین دارم
زندگی
صدای نفس های سربازی ایست
که خیانت
قبل از گلوله
سینه اش را نشانه رفته است.
۲.۲.۹۰ ساعت ۱:۰۰
چند وقتیست احساس نشانی دلکده ی مرا گم کرده است.
در کوچه پس کوچه های روزمرگی
خدا کند حافظه اش سر جایش بیاید...
غمگینم
و دیگر هیچ...![]()
دیروز تو یه وبلاگی این مطلب و خوندم و یاد خاطرات دانشجویی خودم افتادم![]()
کلی خندیدم
گفتم اینجا بذارم یه تجدید خاطراتی هم برای شما بشه ![]()
به مناسبت سالگرد در گذشت استاد پرویز مشکاتیان شعری تراوش کرد .
صدا: زهره ارزه گر
سنتور نوازی: همکار محترم آقای سیامک صدر آرا
فایل صوتی:
امروز خیلی حالم خوبه.
یک ساعت پیاده روی حسابی حال آدمو جا میاره
اونم تو یه هوای قشنگه بهاری.![]()
راستی از این که نمی تونم برای وبلاگاتون نظر بذارم عذر خواهم.
همه رو می خونم همیشه![]()
امروز محفل شعر:
ساختمان امام رضا داخل پارک ملت ساعت ۵-۷
گاهی با خودم فکر می کنم اگه آدم دل نداشت چی می شد؟
نه دیگه دلی بود که بگیره
نه دلی بود که تنگ بشه
نه دلی که عاشق بشه
نه دلی که سپرده بشه
نه دلی که بترکه
خلاصه خیلی آدما بی کار می شدن اگه دل نداشتن نه؟![]()
امروز دلم برای خدا خیلی تنگ شد.![]()
احساس کردم چند وقتیه عاشقانه باهاش حرف نزدم.
یاد اون متنی افتادم که تقریبا دو سال پیش نیمه های شب نوشتم.و وقتی تموم شد کاغذم خیس خیس بود...
دلم می خواد دوباره خدا عاشقانه صدام بزنه و بشینم یه دل سیر باهاش حرف بزنم.
اینم همون متن:
خدايا مرا در جاده اي قرار ده كه فقط خود تو همراهم باشي ، مرا در درياي عشقت چنان شناور كن كه ميل غرق شدنم هزار چندان باشد ، قلبم را از عشقت روشن ، چشمم را از نورت زيبا ، لبانم را از سرودن نامت گلگون و زبانم را از *گدايي لطفت دلربا مي خواهم.
خدايا:
به من زيبايي عطا كردي،زيبا نگري نيز معجزه كن.
دستم را ببين،اين همان دست كوچكيست كه هنگام دور شدن از تو عشقت را در خود مي فشرد،اما نمي دانم چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟محبتت را دوباره به دستانم بازگردان اين بار به *روزگار مجال باز كردن مشتم را نخواهم داد.
الهي:
چند صباحيست مشامم شميم شور آفرين عشقت را از ياد برده است،عطري شور انگيز به پا كن تا زييبايي هايت را *تداعي باشد.
خودم را شيفته ي تو مي بينم ، اما عشقبازي با تو را از ياد برده ام ، به حق عشقبازي هاي كودكانه ام مرا دوباره *معشوق خودت بخوان.
اميد من:
هميشه عاشقم بودي و من از تو فارغ
*هميشه حاكم قلبم بودي اما باز هم نافرمانت بودم
لحظه اي نبود كه با چشمان نگران مرا عشق خود نخواني، اما باز هم من همه من بودم.
تو بر وجودم آگه بودي و من حضورت را نادان.
به زبان مي پرستيدمت، اما باز هم اين تو بودي كه مرا *اشرف همه ي آفريده هايت باور داشتي.
هيچ نداشتم و تو عين دارايي بودي.
همه كرم بودي و لطف و محبت ولي مرا از خشمت هراسان مي خواستند.
همه زيبايي و عظمت و عشقبازي ، اما نمي دانم چرا تنگ *نظران ديدگانم را لرزان و ترسان مي پسنديدند.
از همه كس حتي از خود من به من مهربان تر بودي و من اين من نابينا مهرباني را از مني ديگر گدايي مي كردم.
به من نزديك بودي ولي نمي دانم چرا هميشه براي ديدنت به *دورترين ستاره چشم مي دوختم.
هميشه مرا در آغوش داشتي و من ، چه مغرورانه و سرمست قدم هايم را به سمت غير تو بر مي داشتم ، غافل از اينكه قدمي از خود ندارم.
همه نياز بودم و تو سراسر ناز ، اما باز هم اين تو بودي كه *ناز مرا مي خريدي.
چشمهاي پرگذشتت را بر بدي هايم بر هم مي گذاشتي و من بي خيال چشمهاي مهربانت را ناديده مي پنداشتم.
در برابر تو هيچ بودم و خود را همه مي ديدم.
*تمام هستی ام از جانب تو بود و تو مرا مختار می خواندی
عجبا تا كجا لطافت ؟ تا به كي دلربايي ؟ چقدر كرامت ؟ جز تو از كه برآيد ؟
*اي رباينده ي قلبم (( عاشقانه مي پرستمت))
مرداد 88
خدا دوسم داشته باش خوب؟![]()
بعدا نوشت: دارم میرم جلسه ی خانم درتومیان
ساعت ۵-۷ چهارشنبه ها
مدرس ۳-اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی
هر کی میاد خوش میاد![]()
![]()
امروز برای بار سوم فیلم طلا و مس رو دیدم. و هر سه بار مثل ابر باریدم.
اتفاق مبارکی است که به ندرت در سینمای ایران می افته.
چقدر عشق قشنگه اگه بدون توقع باشه...
آیا واقعا وجود داره همچین چیزی؟![]()
امشب رفتم کلی وسایل نقاشی خریدم. فک کن ن ن ن ![]()
پاستل ـمداد رنگی ـ ماژیکـ ـ خودکار اکریلی با یه دفتر نقاشی گنده![]()
اینقدر ذوق کرده بودم که نگو. بعدشم نشستم یه عالمه خط خطی کردم و اسم جدید اختراع کردم برا سبک نقاشی هام ![]()
خوشحالم.
خوشحالم که هنوز کودک درونم زندست.
و خوشحالم از اینکه هنوز کارایی هست که خوشحالم کنه.
یه بداهه همین الان که داشتم این مطلب رو می نوشتم به ذهنم رسید:
با اینکه دلم هنوز رویا دارد
آمادگی زدن به دریا دارد
تقصیر خودش که نیست معشوقه ی من
یک سر دارد هزار سودا دارد
تا فردا
پی نوشت:
لازم بود بگم پیشرفت نقاشی من تو همون ۴ سالگی متوقف شد.![]()
![]()
همیشه موقع سلام کردن خلاقیتم کور می شه
سلام!
راستش از من بعیده شعر جدید نداشتن!
اما گویا سال نود برای من سالیه که باید محتاط تر کار کنم! و کیفیت رو جایگزین کمیت کنم.
گمون کنم دارم بزرگ می شم![]()
دوست دارم شعرام مثل هم نباشه و اگه قراره اتفاق شاعرانه ای بیفته حتما یه حرفی برا گفتن داشته باشه!
البته اصلا نمی دونم تو این ۵ ماه شاعرانه ای که پشت سر گذاشتم چقدر موفق بودم
ولی امیدوارم بتونم تجربه های بیشتری به دست بیارم
چون تو این مدت نه چندان طولانی به این نتیجه رسیدم که کمک قدیمی تر ها خیلی خیلی موثره!
اینم قسمتی از اولین شعری که نوشتم
وقتی می گم اولین یعنی قبل از اون هیچ وقت به شعر حتی فکر نکرده بودم
نمی دانم چه نامم این حدیث راه پر خون را
نمی خواهم بدانم قصه ی لیلا و مجنون را
خدا را شاکرم از این که فرهادی چنین دارم
که شیرین درونم از غم هجرش کشد خود را
به مژگان سیاهت از خودم بی خود شدم ناگه
چرا اینگونه کردی این دل بیچاره را شیدا
خوب دیگه همین قدرش کافیه چون اینقدر قافیه هاش اشتباه بوده که خودم خندم می گیره![]()
![]()
دعا کنین امسال برام سالی پر از شعرای خوب باشه.
وقتی شعری به سراغم میاد سراپا شور می شم
حالا فرقی نمی کنه تو چه قالبی باشه. یعنی اینجوری نیست که من اول در مورد قالبش تصمیم بگیرم
احساسم همه کارست.
خوب دیگه خدافظ تا ببینم کی با یه احساس متورم برمی گردم.
![]()
![]()
![]()