عنوان ندارد...

دست هایم را، توی ظرف های شسته جا گذاشته ام

و نگاهم را روی دست هایت...

اینجا هیچ چیز، سر جای خودش نیست!

زهره ارزه گر

عنوان ندارد...

دست هایم را، توی ظرف های شسته جا گذاشته ام

و نگاهم را روی دست هایت...

اینجا هیچ چیز، سر جای خودش نیست!

زهره ارزه گر

ترانه

سردرگمم مثل بهاری که
دیوونه برفِ زمستونه
عاشق شده اما نمی تونه
تقدیرِ  روزا رو بچرخونه
 
دیوونه ام مثل یه آهو که
اشک پلنگُ خوب میشناسه
اما دلش میخواد اسیر باشه
سرباز, جنگُ خوب میشناسه
 
زخمی و تنها و زمین خوردم
مثل یه ماهی گیجُ و سرگردون
اومد تو ساحل, شاید آروم شه...
موجُ به اقیانوس برگردون
 
 من یک عروسک کنچِ انباری
که  فکر می کرد دوستش داری
حالا شبا با بغض بیدارم
امشب توام حال منو داری؟
 
 
 

مرگ

زندگی را شرمنده می کرد

 

چشمانت

وقتی به خانه  فکر میکردی

می دانم

دلتنگ بودی

 برای چاله های کوچه تان

دردِ زایمان زنت

بی پولی هایت

اشکهای مادرت حتی

تو پدر شده بودی

وقتی مرگ با تو طرحِ رفاقت میریخت

تقسیم شدی 

به ترس و تنهایی و انتظار

و تنها قسمت کوچکی از تو سهم مرگ شد...

 

 

اولین شعرِ کودکِ من!

چند تا کبوتر آروم, کنارِ هم نشستن

کسی میدونه اونا, منتظرِ کی هستن؟

یکی از اونها داره, چشمایی شاد و شیطون

حدس میزنم که باشه این یکی داداششون

اون یکی مهربونِ, خنده داره به منتقار

باید که مامان باشه, یک مامانِ خانه دار

خال داره روی بالش, کبوترِ کناری

یه دخترِ قشنگه, خانومِ کاکل پری

اونا یه خانوادن, یکی شون کمه اما

بق بق بقو بق بقو, اومد اقای بابا!

زهره ارزه گر 

17.12.92


این ترانه رو با ویرایشِ اولیه ای که انجام دادم با شما دوستای خوبم به اشتراک میذارم. ممنون میشم کمکم کنید 
بهتر بشه:

نمی تونی وقتی میخوای, نمیشه وقتی میتونی!

شاید این قانونِ عشقِ! که نمیشه, نمی تونی!

پرِ حسای قشنگی, توی چشماش پرِ شعرِ

نمی شه حسِ چشاشُ توی شعرات بنشونی!

خواستنش, مثلِ انارِ, مثل طعمِ خوبِ بادوم 

مزه گس داره اول , ولی شیرین میشه آروم

یه خیابون که درختاش, توی فکرشون بهارِ

آسمونش پر ابرِ, دوست داره همش بباره

شایدم جزیره باشه, پرِ اضطرابِ موندن

ماهی گیرِ خسته ای که همیشه فکرِ فرارِ

به دلش بد نمیاره ولی میدونه که حتما

ماهی کوچیکِ قلبش, عاشقی رو دوست داره...

زهره ارزه گر
17.12.92

شعرهایی از جنس تو!

 
اخم به صورتت نمی آید
مثل نمکی که دیروز در کیک ریختم.
باید شعر های بیشتری بگویم
وقتی لبخندت را بر میگردانی!
باید زیبا تر باشم
تا شعرهایت به خنده هایم نزدیک تر شود...
زنی در من زندگی می کند
که شبها قبل از خواب به تو فکر می کند.
و چای صبحانه اش با چشمهای تو شیرین می شود.
باور کن
زنها دلبری نکنند
زود پیر می شوند...

زهره ارزه گر
6.12.92

مضراب

مضراب های ساز عزیزم! نشسته اید!!؟

ترسیده اید از این غم که بشکنید؟؟

مضراب

مضراب های ساز عزیزم! نشسته اید!!؟

ترسیده اید از این غم که بشکنید؟؟

دو رباعی

 

در کوچه موهات قدم باید زد
 

با هر که به غیر تو بهَم باید

اقا نکند که که قهوه خانست اینجا!

نسکافه چشمات رو هم باید زد

 

 

در قهوه جشمان تو حل خواهم شد

یک پیمانه پر از عسل خواهم شد

یک لحظه اگر که مهربانتر باشی

من قافیه ات توی غزل خواهم شد

 

 


زن که باشی, هر قدر سرد هر قدر بی تفاوت, دوست داری کسی باشه که رنگ لاکت رو با رنگ چشاش 
ست کنی و گاهی وقتا موهاتُ برات ببافه...

منِ 26 ساله...

مادرم 26 ساله بود که من به دنیا آمدم. 
من شبیه مادرم هستم. 
زاییدن غم باید کار سختی باشد...

خدایا عجیب خسته ام...

 

ای زلزله آرام! عزیزم خواب است.

امروز گرفته روزه و بی تاب است.

 تا وقت اذان مغرب  آرام بگیر

آن لحظه گمان کنم گلم سیراب است...

 

زهره ارزه گر

26.5.91

 

 

کوتاه...

 

سلام دوستای گلم:

خیلی وقته شعری به سراغم نیومده

 ولی بالاخره با یه غزل برگشتم.

خیلی وقته می خوام ادامش بدم اما نشد...

بعدا نوشت: موفق شدم ادامش بدم

 

قشنگ تر شده ای بعد از آخرین دیدار

شبیه قول و قراری که می دهی هر بار

شبیه من، که پر از التهاب عاشقی ام

و داستان گناهی،  که می شود تکرار

بدون تو

 به لبی پر گناه پک زده ام

مسافرت شده عادت

به کشور سیگار

هزار بار

 فراموش کردمت

 اما

بدون خاطره هایت نمی شود انگار...

تو رفتی و دل دیوار تنگ تر شده است

به بوسه های عجیبت قسم

 من و دیوار،

به تو

 به زمزمه هایت

  هنوز معتادیم،

به چشم های درشتی که می کند اصرار

به این که پشت سرم هی نگاه می پاشی!

و دست پاچه که هستی....خدای من !! انگار،

 به تکه تکه ی  قلبم اسید می پاشند

به دل نگیر عزیزم  

قدم بزن!

بشمار... 

شعری که در مدت یک ماه سروده شد...

 

 

 

آینه...

 

خیلی خیلی خیلی لطف می کنید و هر روز میاید اینجا.

باور کنید سرم خیلییییییی ششلوغه برای پاسخ دادن به نظراتتون عزیزای دلم!

اما همه ی نوشته هاتونو می خونم.

از بعضیاش یاد می گیرم! از بعضیاشم لذت می برم!

با یه دلنوشته ی قدیمی باهاتون خداحافظی می کنم:

آينه
ديروز مقابل آينه ايستادم

 .به عظمت آفريده ات نگريستم.

.به چشمانم خيره شدم.

.تمام زيبايي هاي هستي ات را يك جا در چهارچوب نگاهم يافتم.

.دو پنجره كه هم از آن ديدن جمال و كمال تو را توانم و هم نگريستن به بغض و كينه ي

 دشمنان تو را.

. دو دريچه ي نور كه هنگام نگريستن به آيات تو خورشيد را مانند و هنگام فارغ شدن از تو و ياد

 تو كورسويي در بيابان را.


لبانم در نظرم آمد

.به ياقوت شبيهش كردم

.به ياقوتي ناياب و گران بها ،

 اما نه ، نه هميشه ،

  فقط و فقط زماني كه نام و ياد تو طلا كوبش كند

. و آن گاه كه تو را فراموش كند تنها جرقه ي آتشيست

 كه دلها بخراشاند و جان ها بسوزاند و غمها بسازد.


گوش هايم عجيب خلقتي دارند.

.سال هاست شنيده ام و شنيده ام

 ، اما لحظه اي نيانديشيده ام كه چه چيز را!!!

.نمي دانم عظمت شنوايي ام چگونه اين همه حقارت و پستي و بي ارزشي را ياراي تحمل و

 مداراستَ.


در مقابل ديدگانم اختيار را به وضوح حس مي كنم.


چشم هايم مختار به ديدن هر آن چه بايد ببيند و هر آن چه نبايد.


زبانم صاحب اختيار است كه بسوزاند و بگرياند و دلها بشكند

 و هم اختيار دار نشاندن لبخند بر لبان كودكي محتاج محبت.


و همين اختيار چه خوبي ها دارد و چه مصيبت ها.

خوب است چون از جانب توست

.هيچ نداشتم ، تو اين را مسئوليتي بر گردنم نهادي

،مانند پدري كه به كودك ناتوانش مسئوليتي گذارد تا او را بيازمايد و بپروراند.

اختيار را دشواري يافتم ،

 چرا كه در قفسي محبوس افتاده ام

 كه عشقت را ،بزرگي ات را ، محبتت را و از همه مهمتر

 الطاف وجودي ات را

 غبار كينه ها

، دروغ ها ،

 رياها ،

 دل شكستن ها ،

 افترا ها و ناجوان مردي ها

  پوشانيده است.

.من بي محبت تو چه مي توانم كرد؟


بي عشق تو سر بر دامان كدامين عشق مي توانم نهاد؟


فارق از الطاف تو دل به لطف كدامين غير تو مي توانم بست؟


همين جاست كه مرا مي آزمايي ،

 با همين اختياري كه سخت بر دوشم سنگيني مي كند

 . اين جاست كه بايد به دادم برسي .

 من كودكي بي بنيه ام.

 ، شانه هايم باري به اين عظمت را توان ندارد.

 . خودت دستي رسان و

 كينه از چشمم

 ، ريا از دينم

، افترا و دروغ و چاپلوسي از زبانم

 و بغض و نفرت از دلم

 بزداي

 و خودت در كنج قلبم ميهمان شو .

، اين بار مرا ميزباني قابل خواهي يافت .


زهره ارزه گر  مرداد 88

بارو ن ن ن ن ن ن ن ن

 

نمی دونین چقدر خوشحالم


داره بارون میاد.

 
مشهد داره بارون میااااادددددددددددددددددد!!!


خدا خیلی دوست دارم که با همه ی بدیای ما بازم بهمون لطف کردی!!![لبخند]

دارم میرم زیر بارون قدم بزنم.

از این فرصتا خیلی کم پیش میاد!!!

چشمهای وحشی...

 

یک بار هم به خاطر من یک غزل بخوان!

حتی اگر شده غزلی مبتذل بخوان

با مطلعی که خوب مرا مبتلا کند

از چشمهای وحشی رنگ عسل بخوان!

غیرت نشان بده! برو تا آسمان و بعد

از بوسه های صورتی محتمل بخوان!

در آسمان بمان و در آن غربت عزیز

از زهره ات بگو و برو در زحل بخوان!

کاری بکن که عاشقی ات جلوه گر شود

 شعری به نام پیرهنی در بغل بخوان!

تا مردم تمام جهان با خبر شوند

شعر مرا به صورت ضرب المثل بخوان!

این دست های خسته و بی اعتنای توست

حالا بیا و شعر مرا در عمل بخوان!

۹.۲.۹۰

 

 

 

چهار پاره

 

 

خوب!

یه مطلبی رو بگم اونم اینکه:

با این که می دونم خیلی حرفه ای به نظر نمی رسه اما من  دلم می خواد همون لحظه ای که شعر می

گم تو همون حال و هوایی که هنوز ازش بیرون نیومدم شعرم و بذارم تو وبلاگم.

بعدا کم کم ویرایشش می کنیم باهم.

این چهار پاررو همین الان دقیقا ساعت: ۳:۴۵ دقیقه ی بامداد سرودم

یعنی جرقش  تو راه برگشت از جلسه ی (( خمار مستی )) خورد و  الانم کامل شد.

دوست دارم نظرات شمارو هم بدونم.

اگه به نظرم خوب اومد به کار می گیرم.

اگه نه بازم ممنونم

و اینم شعر:

این زندگی بدون تو پیچیده می شود

دنیا بدون برق نگاهت قشنگ نیست

عاشق تر از همیشه به تو فکر می کنم

گنجشک چشمهای تو محتاج سنگ نیست

 

 

یادش بخیر آخر مرداد بود و عشق

آمد درست بین  من و تو مچاله شد

این بیت کاملا به تو مربوط می شود

با بوسه ای که روی لبانم حواله شد

 

 

انگور از اواسط خرداد می رسد

اما نگاه تو خود اردیبهشت بود

این فوق العاده نیست که مردی به نام تو

مهمان افتخاری ام از سرنوشت بود؟!

 

 

یک پاره بیشتر به حضورت نمانده است

این بیت را به مرگ خودم! حذف می کنم

...................................................

...................................................

(بیت حذف شد)

تا بعد

 

 

خمار مستی

 

همه عمر یر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

سلام خوبین؟

خدا رو شکر منم خوبم

همون طور که اطلاع زسانی کرده بودم امروز محفلی به بزرگداشت (( سعدی بزرگ)) در آمفی تئاتر

پردیس

دانشگاه فردوسی برگزار شد.

خیلی جالب و پر بار بود.

خلاصه ای از آن چه گذشت:

۱)

شعر خوانی جمعی از شاعران دانشگاه فردوسی ( چون پارسال فارغ التحصیل شده بودم دانشجو حساب نمی شدم و در نتیجه شعر نخوندم)

۲)

حضور اساتیدی مثل:

استاد شکوهی ـ استاد محمد کاظم کاظمی ـ علیرضا بدیع ـ محمد سعید شاد  و رضا عابدین زاده که

رنگ و بوی خاصی به محفل  ما داده بودند.

هر یک از این عزیزان ما را با شعری مهمان کردند.

من که به شخصه حظ وافر بردم.

۳)

بدیهه سرایی:

در ایتدای جلسه برگه هایی به حضار داده شد و از شاعران خواسته شد با سه کلمه ی

گلستان

یاد

غوغا

بداهه ای بسرایند.

این هم تلاش من:

شور گلستان شما سیلی به دریا می زند

در موج موج یادتان غوغا به پا کردست عشق

۴)

مشاعره:

رضا بذر افشان ـ سید علی رضایی ـ پرستو بارانی و خانم فهیمه مرادیان به مدت نیم ساعت مشاعره

داشتند که در نهایت آقای سید علی رضایی مشاعره رو با موفقیت به  پایان رسوندند.

خوب دیگه زیاد سرتونو درد نیارم.

تا فردا

 

سلام به همه ی شما دوستان خوبم که من و همراهی می کنید

خیلی دلم می خواست به تک تک نظرات پر محبتتون پاسخ بدم

اما سرعت اینترنت و کمی  وقت و...

خیلی عذر خواهم

به یه جمله عقیده ی زیادی دارم و اون اینکه:

هر انسانی در ذهن خودش می تونه از بهشت جهنم و از جهنم بهشت خلق کنه

امیدوارم خالق زیبا ترین بهشتها باشیم

شاد باشید و دل هاتون از شور عاشقی لبریز

 

 

دو رباعی بداهه

 

 

خوش تیپ ترین مرد جهان هستی باش!

بازیگر قلب این و آن هستی باش

اما به خدا غرور تو  بی معناست

گیرم که خود امیر خان  هستی باش!

 

 

یک روز اگر قناری ام برگردد

دلداده ی انحصاری ام برگردد

در قهوه ی چشم او شکر خواهم ریخت

تا حال غزل سرایی ام* برگردد

 

 بعدا نوشت:

شب شعر "خمار مستی"
به بهانه بزرگداشت سعدی...
با حضور شاعران بزرگ پارسی زبان
به همراه مسابقه مشاعره و بدیهه سرایی...
زمان: دوشنبه 90/2/5 ساعت 17 الی 19:30
مکان: آمفی تئاتر پردیس دانشگاه فردوسی 

تنهایی...

 

زندگی می کنیم

عاشق می شویم

و عادت می کنیم...

و عادت می کنیم که عاشق شویم

هر دلی آسمانی دارد.

تنهایی منتظر می ماند.

می چرخد

تنهایی دوست دارد بالا برود

از نگاهت

از ذهنت

از پیراهنت

و بالاخره تکه تکه خواهد کرد احساست را...

بقین دارم

زندگی

صدای  نفس های سربازی ایست

 که خیانت

 قبل از گلوله

سینه اش را نشانه رفته است.

۲.۲.۹۰  ساعت ۱:۰۰

 

گمشده...

 

چند وقتیست احساس نشانی دلکده ی  مرا گم کرده است.

در کوچه پس کوچه های روزمرگی

خدا کند حافظه اش سر جایش بیاید...

غمگینم

و دیگر هیچ...

 

سلام...

 

دیروز تو یه وبلاگی این مطلب و خوندم و یاد خاطرات دانشجویی خودم افتادم

کلی خندیدم

گفتم اینجا بذارم یه تجدید خاطراتی هم برای شما بشه

 

لغت نامه دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی (بر گرفته از سایت دانشجویان رودهن!)

دانشجو...ی سال اولی: دانشجویی که فکر می کند با تحصیلات دانشگاهی می‌تواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد.
دانشجوی سال دومی: دانشجویی که فکر نمی‌کند با تحصیلات دانشگاهی بتواند آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد.
دانشجوی سال سومی: دانشجویی که مطمئن شده است با تحصیلات دانشگاهی نخواهد توانست آینده‌ی بهتری برای خودش بسازد.
دانشجوی سال چهارمی: دانشجویی که دیگر نه فکر می‌کند، نه به چیزی اطمینان دارد و نه آینده‌ی برای خود متصور است.
مشروط: دانشجویی که به خاطر علاقه‌ی زیادش به درس خواندن، مورد حسادت قرار گرفته و از این رو دانشگاه او را ملزم کرده است که در ترم بعدی بیش از حد معینی واحد انتخاب نکند تا به بقیه هم برسد! کلمه مشروط از «مشروطه» می‌آید که عده‌ای معتقدند باعث رونق گرفتن دانشگاه در ایران شد.
تقلب: دانش دوپینگی.
سهمیه: دوپینگ قانونی.
گوسپند: نوعی جانور که جز نوشتن جزوه، حفظ جزوه و پاس کردن درس از روی جزوه هیچ کار دیگری در دانشگاه نمی‌کند. چنین موجوداتی در دانشگاه‌های مشهور بیشتر دیده می‌شوند و فرق آنها با سایر گوسپندان در این است که نه کله‌ی این گوسپندان قابل استفاده است و نه پاچه‌ی خوشمزه‌ای دارند. (ولی در پاچه خواری ید طولایی دارند!)
جزوه: دستنوشته‌هایی که گمان می‌شود عصاره‌ی یک کتاب است، اما در واقع تفاله‌ی بخشی از آن است. دستگاه تفاله‌گیری «استاد» نامیده می‌شود.
استاد حل تمرین: دانشجوی ترم بالاتری که در ازای گرفتن شندرغاز پول و شنیدن لفظ «استاد» چنان از خودبیخود می‌شود که تن به خوردن گچ تخته و مسخره شدن توسط سی چهل تا دختر و پسر می‌دهد. (مشکل اینجاست که ترم بالایی های موجود در رودهن هم دودی ازشان بلند نمی شود!)
خرخوان: نوعی خر که توانایی مطالعه‌ی مداوم به مدت 72 ساعت را دارد. نطفه‌ی این موجودات در دوره‌ی دبیرستان بسته می‌شود و در کلاس‌های کنکور به بلوغ می‌رسند. این موجودات اغلب در کافه تریاهای دانشکده‌ها استحاله می‌شوند.
تریا (همان بوفه و آلاچیق خودمان): محلی برای فرار از غذای سلف که در این حالت مصداق بارز از چاله به چاه افتادن است. اما صرف نظر از ارزش غذایی آن، از لحاظ فرهنگی اهمیت زیادی دارد. به خصوص برای پژوهندگان زبان کوچه و بازار و کاشفان جدیدترین فحش‌ها و اصطلاحات جنسی.
گرد: جسمی که طول و عرض و ارتفاع آن از مرکزش به یک فاصله است. چنین دخترهایی معمولا در حدود 165 سانتیمتر قد و به میزان سه چهارم پی آر 3 حجم دارند که ناشی از سال‌ها در خانه نشستن و دست به سیاه و سفید نزدن و تست زدن است. سه عاقبت دردناک در انتظار آنهاست: ازدواج، انفجار و ورود به دانشگاه که گزینه‌ی آخری و متعاقب آن استفاده از غذای سلف، دردآورترین آنهاست.
سلف (غذاخوری): فعال‌ترین آزمایشگاه و واحد تولیدی هر دانشگاه که توانایی تبدیل موجودات گوناگون به غذا را دارد. یکی از رایج‌ترین توانایی‌ها که شرط لازم اولیه برای سلف نامیده شدن یک مکان محسوب می‌شود، توانایی بازیافت چمن‌های محوطه به شکل قرمه‌سبزی است. (چیزهایی که به عنوان توضیحات در این بخش قصد نوشتنشان را داشتم، حال هر بنی بشری را به هم می زد!!)
گوریل: گونه‌ای از دانشجویان پسر با موهای ژولیده و لباس‌های بدفرم که از بوی سیر دهان و عرق لباس‌هایشان نمی توان کمتر از سه متر به آنها نزدیک شد. این جانوران معمولا پس از فارغ‌التحصیلی به‌جای اعزام به قلب جنگل‌های آمازون در پشت میزهای مدیریت و ریاست جای می‌گیرند.
شاسکول: دانشجویی که بعد از 20 بار جزوه دادن به یکی از دانشجویان جنس مخالف هنوز فکر می‌کند خط خوبش باعث محبوبیت‌اش است.
بتونه‌کاری: فریضه‌ی واجبی که بیشتر دختران دانشجو صبح‌ها قبل از حرکت به سمت دانشگاه بر روی صورت خود انجام می‌دهند تا دیدارشان قابل تحمل شود، معمولا هم نمی‌شود. (با نمونه هایی که در رودهن مشاهده شده به گمانم قشر نسوان٬ این فریضه را همزمان با ادای نماز شب آغاز می نمایند! و من الله توفیق التماس دعا…)
جلبک: نوعی دانشجو با آی‌کیوی حیرت‌برانگیز و توانایی جزوه نوشتن حتی از روی سرفه‌های استاد. تراکم زیستی این جانداران در دانشکده‌های علوم انسانی بیشتر است.
دکتر: لفظی که تا پیش از دوران وزارت کشور دکتر ک.ر.د.ا.ن یک پیشوند لذت‌بخش بود و پس از آن فحشی زشت محسوب می‌شود. با این حال، به دلایل روانی ناشناخته‌ای تمام دانشجویان رشته‌های پزشکی و دامپزشکی همچنان علاقه‌ی وافری دارند که از ترم اول تحصیل دیگران آنها را با لفظ خطاب کنند.
کافور: ماده‌ی اصلی تشکیل دهنده‌ی غذاهای سلف پسران که گویا از قدیم با عارضه‌ی «زنگ‌ زدگی» در ارتباط بوده است چرا که شاعر فرموده: برعکس نهند نام زنگی کافور!
پروژه: کار عملی که دانشجوها با هم انجام می‌دهند. بعضی‌ها هم … هم! (این … نماد آن کلمه سه حرفی بود!)
تحقیق: تالیف یا ترجمه‌ی بخشی از کتابی که استاد در نظر دارد بعدا به نام خودش چاپ کند، در ازای گرفتن مقدار ناچیزی نمره. (الا به ماشاءالله شاهد این کتب بوده ایم، البته باعث افتخارمان است که به تعداد تحقیق های صورت گرفته توسط خودمان، در نشر همین تعداد کتب نیز نقش داشتیم!!)

پروپوزال: نوشته‌ی بی ربط کوتاهی که در آن درباره‌ی نوشته‌ی بی‌ربط بلندی که بعدا نوشته یا کپی پیست خواهد شد، توضیح داده می‌شود.
پایان‌نامه: تایپ یا کپی-پیست کردن مقداری متن پراکنده در کتابها و پایان‌نامه‌های قدیمی‌تر در یک فایل و پرینت گرفتن از آنها و صحافی کردن مجموعه. خوشبختانه با پیشرفت علم و تکنولوژی، تمام این فرآیندها با صرف هزینه‌ی معقولی به طور کاملا خودکار و بدون دخالت دست و ذهن انجام می‌گیرد. (اعلامیه های این پیشرفت تکنولوژی بر روی برد اتاق پروژه موجود است!)
دانشنامه (مدرک): درپوش کوزه.
خوابگاه متاهلی: جایی برای استراحت، مطالعه، تماشای تلویزیون، درس خواندن و باقی کارها. به خصوص باقی کارها.
جوات: دانشجویی که طبق آخرین مدهای 10 سال قبل لباس می پوشد و با آخرین مدهای 20 سال قبل زندگی می کند و مثل 30 سال قبل فکر می کند. جوات‌ها معمولا آینده مثبتی در مشاغل دولتی دارند. (این گونه در میان کادر اداری دانشگاه به کرّات مشاهده می‌شوند!)
افزایش سنوات: حاصل ز گهواره تا گور دانش جوییدن.
سیاسی‌کاری: اصطلاحی برای توصیف فعالیت‌های سیاسی دانشجویی وقتی که مطابق سلیقه‌ی «آنها» نیست. آنهایی که همیشه تاکید می‌کنند که دانشجو باید سیاسی باشد و در امور کشورش دخالت داشته باشد.
پاچه‌خواری: یکی از راه‌های گرفتن نمره از اساتید به طور شرافتمندانه. البته شرافتمندانه در قیاس با سایر راه‌ها!
انتظامات: شحنه‌ی دانشگاه و مسئول برقراری نظم حتی به قیمت بی‌نظمی. ستاد کارآفرینی برای اقوام و خویشان فاقد تحصیلات دانشگاهی و بعضا دبیرستانی مسئولان دانشگاه.
کفش پاشنه بلند (تق تقی): ابزار تولید آژیر ورود و یا نزدیک شدن دختر دانشجویی که دانشگاه را با مجلس عروسی اشتباه گرفته است.
سنگ‌پای قزوین: مهمترین عامل برای اخذ دکترای افتخاری از آکسفود بدون داشتن لیسانس.
خر زدن: تنها نوع حیوان‌آزاری که انسان‌ها روی خودشان هم انجام می‌دهند. خر زدن در شب‌های امتحان به پیک خود می‌رسد.
بحر تعمق: حالتی که به دانشجویانی گفته می شود که در حال مطالعه‌ی دقیق روزنامه روشنفکری خبر ورزشی هستند. (مجلات جومونگ دار برای خواهران عزیز جایگزین خبر ورزشی می باشد.)
روح: عضوی از استاد که در جلسه‌ی امتحان و پس از دیدن برگه‌ی سوالاتی که ربط چندانی به درس‌ها ندارد، از آن به وفور یاد می شود، ادامه‌ی عملیات بر روی برگه دنبال می‌شود.
پول: عامل بدبختی‌های بزرگی مثل ازدواج و تحصیل در دانشگاه آزاد.
هیز: دانشجو یا مامور انتظامات یا کارمند یا حتی استاد عزیزی که وظیفه‌ی زبانش را به چشمش محول کرده است!
اسکن استخوان: طرز نگاه کردن افراد فوق‌الذکر که معمولا از پاشنه‌ی کفش همکلاسی‌ها شروع شده و به نوک مقنعه‌ی آنها منتهی می‌شود.
افتادن: سقوط از بالا به پایین که به خاطر عوامل مختلفی چون جاذبه‌ی زمین، درس نخواندن، جزوه نداشتن، شکست در عشق و امثال آنها اتفاق می‌افتد.
ازدواج دانشجویی: اشتباه صنفی.
کتابخانه: جایی برای حرف زدن، رد و بدل کردن جزوات و فایل‌های بلوتوثی، اسم ام اس فرستادن و بعضا رونویس تکالیف و تمرین‌ها. (در فصل زمستان بیشتر حکم گرم خانه و خوابگاه را دارد.)
منشی گروه: همه کاره ی گروه، دست کم خودش که اینطور فکر می‌کند.
حذف ترم: خودکشی آبرومندانه از ترس مرگی مفتضحانه.
 

استاد مشکاتیان عزیز: روحت شاد

 

به مناسبت سالگرد در گذشت استاد پرویز مشکاتیان شعری تراوش کرد .

صدا: زهره ارزه گر

سنتور نوازی: همکار محترم آقای سیامک صدر آرا

فایل صوتی:

http://www.vimeo.com/16529000

دوباره سلام...

 

امروز خیلی حالم خوبه.

یک ساعت پیاده روی حسابی حال آدمو جا میاره

اونم تو یه هوای قشنگه بهاری.

 

راستی از این که نمی تونم برای وبلاگاتون نظر بذارم عذر خواهم.

همه رو می خونم همیشه

امروز محفل شعر:

ساختمان امام رضا داخل پارک ملت ساعت ۵-۷

 

دلتنگی

 

گاهی با خودم فکر می کنم اگه آدم دل نداشت چی می شد؟

نه دیگه دلی بود که بگیره

نه دلی بود که تنگ بشه

نه دلی که عاشق بشه

نه دلی که سپرده بشه

نه دلی که بترکه

خلاصه خیلی آدما بی کار می شدن اگه دل نداشتن نه؟

امروز دلم برای خدا خیلی تنگ شد.

احساس کردم چند وقتیه عاشقانه باهاش حرف نزدم.

یاد اون متنی افتادم که تقریبا دو سال پیش نیمه های شب نوشتم.و وقتی تموم شد کاغذم خیس خیس بود...

دلم می خواد دوباره خدا عاشقانه صدام بزنه و  بشینم یه دل سیر باهاش حرف بزنم.

اینم همون متن:

خدايا مرا در جاده اي قرار ده كه فقط خود تو همراهم باشي ، مرا در درياي عشقت چنان شناور كن كه ميل غرق شدنم هزار چندان باشد ، قلبم را از عشقت روشن ، چشمم را از نورت زيبا ، لبانم را از سرودن نامت گلگون و زبانم را از *گدايي لطفت دلربا مي خواهم.

خدايا:

به من زيبايي عطا كردي،زيبا نگري نيز معجزه كن.

دستم را ببين،اين همان دست كوچكيست كه هنگام دور شدن از تو عشقت را در خود مي فشرد،اما نمي دانم چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟محبتت را دوباره به دستانم بازگردان اين بار به *روزگار مجال باز كردن مشتم را نخواهم داد.

الهي:

چند صباحيست مشامم شميم شور آفرين عشقت را از ياد برده است،عطري شور انگيز به پا كن تا زييبايي هايت را *تداعي باشد.

خودم را شيفته ي تو مي بينم ، اما عشقبازي با تو را از ياد برده ام ، به حق عشقبازي هاي كودكانه ام مرا دوباره *معشوق خودت بخوان.

اميد من:

هميشه عاشقم بودي و من از تو فارغ

*هميشه حاكم قلبم بودي اما باز هم نافرمانت بودم

لحظه اي نبود كه با چشمان نگران مرا عشق خود نخواني، اما باز هم من همه من بودم.

تو بر وجودم آگه بودي و من حضورت را نادان.

به زبان مي پرستيدمت، اما باز هم اين تو بودي كه مرا *اشرف همه ي آفريده هايت باور داشتي.

هيچ نداشتم و تو عين دارايي بودي.

همه كرم بودي و لطف و محبت ولي مرا از خشمت هراسان مي خواستند.

همه زيبايي و عظمت و عشقبازي ، اما نمي دانم چرا تنگ *نظران ديدگانم را لرزان و ترسان مي پسنديدند.

از همه كس حتي از خود من به من مهربان تر بودي و من اين من نابينا مهرباني را از مني ديگر گدايي مي كردم.

به من نزديك بودي ولي نمي دانم چرا هميشه براي ديدنت به *دورترين ستاره چشم مي دوختم.

هميشه مرا در آغوش داشتي و من ، چه مغرورانه و سرمست قدم هايم را به سمت غير تو بر مي داشتم ، غافل از اينكه قدمي از خود ندارم.

همه نياز بودم و تو سراسر ناز ، اما باز هم اين تو بودي كه *ناز مرا مي خريدي.

چشمهاي پرگذشتت را بر بدي هايم بر هم مي گذاشتي و من بي خيال چشمهاي مهربانت را ناديده مي پنداشتم.

در برابر تو هيچ بودم و خود را همه مي ديدم.

*تمام هستی ام از جانب تو بود و تو مرا مختار می خواندی

عجبا   تا كجا لطافت ؟ تا به كي دلربايي ؟ چقدر كرامت ؟ جز تو از كه برآيد ؟

*اي رباينده ي قلبم (( عاشقانه مي پرستمت))

مرداد 88

 خدا دوسم داشته باش خوب؟

بعدا نوشت: دارم میرم جلسه ی خانم درتومیان

ساعت ۵-۷ چهارشنبه ها

مدرس ۳-اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی

هر کی میاد خوش میاد

سلام

 

امروز برای بار سوم فیلم طلا و مس رو دیدم. و هر سه بار مثل ابر باریدم.

اتفاق مبارکی است که به ندرت در سینمای ایران می افته.

چقدر عشق قشنگه اگه بدون توقع باشه...


آیا واقعا وجود داره همچین چیزی؟

امروز...

 

امشب رفتم کلی وسایل نقاشی خریدم. فک کن ن ن ن

پاستل ـمداد رنگی ـ ماژیکـ ـ خودکار اکریلی  با یه دفتر نقاشی گنده

اینقدر ذوق کرده بودم که نگو.  بعدشم نشستم یه عالمه خط خطی کردم و اسم جدید اختراع کردم برا سبک نقاشی هام

خوشحالم.

خوشحالم که هنوز کودک درونم زندست.

و خوشحالم از اینکه هنوز کارایی هست که خوشحالم کنه.

یه بداهه همین الان که داشتم این مطلب رو می نوشتم به ذهنم رسید:

 

با اینکه دلم هنوز رویا دارد

آمادگی زدن به دریا دارد

تقصیر خودش که نیست معشوقه ی من

یک سر دارد هزار سودا دارد

تا فردا

پی نوشت:

 

لازم بود بگم پیشرفت نقاشی من تو همون ۴ سالگی متوقف شد.

 

 

عنوان؟؟؟؟

 

همیشه موقع سلام کردن خلاقیتم کور می شه

سلام!

راستش از من بعیده شعر جدید نداشتن!

اما گویا سال نود برای من سالیه که باید محتاط تر کار کنم! و کیفیت رو جایگزین کمیت کنم.

گمون کنم دارم بزرگ می شم

دوست دارم شعرام مثل هم نباشه و اگه  قراره اتفاق شاعرانه ای بیفته حتما یه حرفی برا گفتن داشته باشه!

البته اصلا نمی دونم تو این ۵ ماه شاعرانه ای که پشت سر گذاشتم چقدر موفق بودم

ولی امیدوارم بتونم تجربه های بیشتری به دست بیارم

چون تو این مدت نه چندان طولانی به این نتیجه رسیدم که کمک قدیمی تر ها خیلی خیلی موثره!

اینم قسمتی از اولین شعری که نوشتم

وقتی می گم اولین یعنی قبل از اون هیچ وقت به شعر حتی فکر نکرده بودم

نمی دانم چه نامم این حدیث راه پر خون را

نمی خواهم بدانم قصه ی لیلا و مجنون را

خدا را شاکرم از این که فرهادی چنین دارم

که شیرین درونم از غم هجرش کشد خود را

به مژگان سیاهت از خودم بی خود شدم ناگه

چرا اینگونه کردی این دل بیچاره را شیدا

 

خوب دیگه همین قدرش کافیه چون اینقدر قافیه هاش اشتباه بوده که خودم خندم می گیره

دعا کنین امسال برام سالی پر از شعرای خوب باشه.

وقتی شعری به سراغم میاد سراپا شور می شم

حالا فرقی نمی کنه تو چه قالبی باشه. یعنی اینجوری نیست که من اول در مورد قالبش تصمیم بگیرم

احساسم همه کارست.

خوب دیگه خدافظ تا ببینم کی با یه احساس متورم برمی گردم.