راز دل

 در جواب شعر یکی از دوستان یه شعر گفتم

این شعر دوستمه:

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم

راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی

عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

 اینم جواب من:

ماهی دریا منم رسوای رسوا خواهمت

ورد آدمها و دلبر ها و دنیا خواهمت

درد دل با آب گفتی؟ آب دلدار من است

دلبرم را پس بده تنهای تنها خواهمت

خرداد 88


آرزو ی من برای تو

اینم آرزوی من برای همه ی دوستان عزیزم در شب رویایی آرزوها ( شب جمعه ی اول ماه عزیز رجب)

من برایت دلخوشی خواهم از او

عاشقی دلواپسی خواهم از او

عشق در پیش و نگاهت غرق یار

شرم عاشق پیشگی خواهم از او

۸۹.۳.۲۸

ساعت ۱:۰۰

جوابیه

و این هم جواب یه شعر دیگه

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت

چشم از من کند و دل از من برید

حال بیمار مرا فهمید و رفت

با غم هجرش مدارا می کنم

گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت

 

 

بی شرف سیب مرا دزدید و رفت

آتش قلب مرا تابید و رفت

در پی اش رفتم که سیبم پس دهد

اشک در چشمش شد و لرزید و رفت

چشم سردت را منم درمان منم

گوییا حال مرا فهمید و رفت

خرداد ۸۹

سکوت

سکوتت را دیدم و صدایت کردم

نشنیدی!!

رفتم تا شاید صدایم کنی!!

اما...

حالا من سکوت می کنم و تو می روی!!

من صدایت می کنم

غریبه خدانگهدار

یه دو بیتی ساده

دیوانگی ات بهانه کردی

دل فارغ از این زمانه کردی

عشق و دل و دیوانه نسازد

رفتی و مرا روانه کردی

زهره ارزه گر

خرداد۸۹