مچاله...
میان قافیه بندان، برای بیتی تلخ
نگاه سرد زنی، مانده روی پیرهنی
سرش میان دو دستش، ترانه خوان شده است
و دست های زمختی، که مانده از کفنی
بهار زل زده و موزیانه می خندد
به خانه ای که بدون پدر، مچاله شده
و کودکی که نگاهش، همیشه دلگیر است
گمان کنم دو سه ماهیست، پنج ساله شده
آهای تو! نکند آخورت دوباره پر است
بجنب زن! که هنوز این زباله ها مانده
سکانس بعد، سه تا چارراه بالاتر
غروب های سگی، کودکیِ جا مانده
دو تا فرشته در آغوش هم شروع شدند
و اشک های خدا مژده ی رهایی بود
سکوت بی رمق شهر،در تنش پیچید
برای درد غریبی، مگر دوایی بود؟
زهره ارزه گر
28.12.89