من کیم؟ نه خودم نمی دانم!
دختری از سرای خوبانا
یا که نازک دلی در این محفل
یا بهاری در این گلستانا
چند ماهی است عشق می بافم
با سه تا زلف و یار و چشمانا
دوسه باری نگار و شور و بهار
هم ز عشقی عیان و پنهانا
بیست سالیست در میان شما
می خورم می خرامم این سانا
چند سالی به آن اضافه کنید
گرچه سنی ندارم ای جانا
دوش استاد عندلیب عزیز
گفت احوال کلکلستانا
و من تازه کار ترسیدم
طبع شعرم که نیست چندانا!
من جسورم ولی، بپا خیزید!
که از این پس منم به میدانا!
گرد و خاکی بپا کنم چندان
که ندیدید جز ز طوفانا
و بچرخید تا بچرخانم
طبع شعر شما رقیبانا
اندکی فرصتم اگر بدهید
می شوم چشمه ای به بستانا
که بجوشم و سیر آب کنم
با بهاری ته زمستانا
یا به چشمان پر شراره ی یار
که ربودست دین و ایمانا
یا به ابری که سخت می گرید
عاشق است او و هم پریشانا
یا به مشکی که خشمگین می شد
در دو دستی که گشت حیرانا
مختصر گفتم و همین کافیست
ما بقی نزد من گروگانا
زهره ارزه گر
13.11.89
چون رسیدم به کلکلستانا
مدعی ها شدند پنهانا
دوستانم! شما جوان موشان
ترس زشت است! بیش از این جانا
پس بیایید منتظر هستم
همچونان شیر های غررانا
هم شما اوستاد بیشه ی عشق
عندلیبی چنان غزل خوانا
با توام بوالفضول! بیش از این
انتظار است از شما دانا
به برادر بگو که در میدان
شده خالی فضای جولانا
چغوکی! رحم می کنم بر تو
با شمایم جناب ایمانا
یا شما ای بلف زن بی باک
که پر از کینه ای ز نسوانا
یک نفر گفته بود جاویدم
چنگ بر دل نزد که چندانا
خرده ای نیست بر شما مریم
درس خوب است بهر انسانا
پز همی داده ای که از این پس
کرجستان شدست استانا
اخر ای خواهرم ! عزیز دلم
شهر من هست تاج ایرانا
حرمی دارد از کجا به کجا
که لقب داده اند بستانا
بنشینیم گرد گرد هم و
محفلی با جناب قلیانا
من که شاعر نبوده ام هرگز
شده ام این چنین رجز خوانا
مختصر گفتم و همین کافیست
مابقی نزد من گروگانا
15.11.89
شاعر گرامی آقای سید ابوالفضل مبارز
به ضعیفه چه می توان گفتن
به صدایی که سخت لرزانا
به نگاهی که خوب معلوم است
شده از سایه اش گریزانا
تو اگر مرد جنگ می بودی
تو اگر در صف حریفانا
تازه آنگاه با تو می گفتم
تا شود گریه ات دو چندانا
که مگس دور شو نمی خندم
پیش من نیست جای جولانا
آری آری تو راست می گویی!
منم از آن زنان گریانا
آری آری منم که می لرزم
درد مندم و سخت حیرانا
با تو هستم تو ای برادر من
تو که جر داده ای گریبانا
لجت از چه در آمدست سید؟
از زبان چو تیغ بررانا؟
من مگس! تو کجای این بازی؟
تو مگس کش بشو! بپرانا!!
و به قول یکی از این شعار
که نوشتست شعر اینسانا
تو که مردی! چه جای زاری و درد!
اشک مال زن است! ای دانا
تو بیا تا حریف هم باشیم
نه چنان دشمنان ایرانا
که فقط از زبان پر از زورند
و نجنگند مثله انسانا
ای خدا من چقدر فعالم
در میان باد هفت قرآنا
مختصر گفتم و همین کافیست
مابقی پیش من گروگانا
15.11.89
چه بگویم که فافیه تنگ است
شعر بی اضطراب کم داریم
در سپیدی آسمان شما
چند تایی سحاب کم داریم
وای نامحرمان همه جمعند
چادرم کو؟ حجاب کم داریم
دو سه بیتی خذعبل و لیچار
چند تایی عتاب کم داریم
ای حسن جان برادریت تمام
دو سه تایی کتاب کم داریم
باز هم قیل ویلی شدست دلم
چند سیخی کباب کم داریم
چقدر چرت می نویسم من؟
کتکی ناب ناب کم داریم
من که سردر گمم در این طوفان
در دعا! مستجاب کم داریم
همه گویند شیر زن هستیم
لیک در غصه تاب کم داریم
آخ فلبم!دماغ درد شدم
به گمانم چکاپ کم داریم
ای ابولفضل باز پنهانی!!
خوش بیا که عذاب کم داریم:)))
مگسم آن مگس که می چرخید
عذر خواهم! شتاب کم داریم
عکس چشمان یار در قلبم
چند وقتیست قاب کم داریم
سر راهت دو سیر تخمه بگیر
پای چایی نبات کم داریم
وای از گشنگی که جان سوز است
قیمه ی پر لعاب کم داریم
طبق معمول چشمهاتان شورر
دو سه پاتیل آب کم داریم
مختصر گفتم وهمین کافیست
چه نشستی که خواب کم داریم
25.11.89
دل من در تب و تاب است، خودت می دانی
وضع بازار خراب است، خودت می دانی
رطب و باقلوا پسته و فندق، چلغوز
جگرم طعم کباب است، خودت می دانی
چند شب پیش ولیّ، مردک همساده ی ما
که زنش عین عذاب است، خودت می دانی،
از رقّی گفت و از آن خنجر آغشته به خون
که سراپاش جواب است، خودت می دانی
(من در این کل شده ام در ظن خود یک پا مرد
زن همیشه، ته خواب است، خودت می دانی)
از ولیّ گفتم و از چلچله ی مستی او
که رقیّ یار شباب است، خودت می دانی
که بلایی است زن و در دو جهان باد بلا
زیر دندان تو باب است، خودت می دانی
در گوشی به من بی کس تنهای عزب
چیزکی گفت که ناب است، خودت می دانی!
و از آن روز به نن جون خبری خوش دادم
ننه ام فکر ثواب است، خودت می دانی
دل من در تب و تاب است، خودت می دانی
وضع بازار خراب است، خودت می دانی!
11.12.89