مامان عاشقتم...

 

با خدا گم می شوم ، در شهر روی دامنت

حرف مردم می شوم، در آرزوی دامنت

·         ماهی دل باخته، در موج موج دست هات

o   بغض ساحل می شوم، در گفتگوی دامنت

چند تایی از خدایان، می چکند از چشمهات

دیر هم خو کرده با ابن، خلق و خوی دامنت

در میان کشور موهات، مردی گم شدست

پرچم صلحی به دستش،بر سکوی دامنت

مریم و قدیس ها، در کوه پنهان کرده اند

قرص های ماه را ، از شرم روی دامنت

من که یک دریاچه ام، آرام می گیرم اگر

باز در برگیری ام با عشق  قوی دامنت

با اذان خنده هایت، در نمازم روز و شب

قله ی سجاده ها، در پای کوی دامنت

سجده ها مست و رکوع اشک ها تکراری اند

در نماز دست هایم، با وضوی دامنت

مست لیلای نگاهت، غرق دریای دلت

من که مجنون می شوم در های و هوی دامنت

27.11.89

تقدیم به مادر بهتر از جانم...


مجسمه

 

 

مجسمه، وسط شهر، چشم هایش باز

مجسمه، و نترسیدن دل سرباز

سرش به غم، دلش از بی کسیش می لرزد

(دزیره)اش که نخوانده برای او آواز

 

تمام حنجره اش، سینه اش، همه سنگ است

برای آه کشیدن، چقدر  دلتنگ است

سری به پشت سرش می زند، فقط باد است

گمان کند که سپاهش، هنوز در جنگ است

 

نه دیگر این تو بمیری، از آن بمیری هاست

نه لحظه های اسیری، از آن اسیری هاست

دو تکه سنگ،از اعماق چشم هاش  افتاد

نه قصه های کویری، از آن کویری هاست

 

چه قدر حس غریبیست! با خودش می گفت

چه روزگار عجیبیست! با خودش می گفت

و یال را به دو دستش نوازشی می داد

عجب رفیق نجیبیست، با خودش می گفت

 

دو اسب، شاه، وزیرش! همیشه پیروزیست

خدای شهرت و هم کدخدای جان سوزیست

نه دیگر! این ته خط است! این پلان مرگ است

و نوبتت شده این بار! وقت دریوزیست

زهره ارزه گر

25.11.89

 

 دزیره: معشوقه ی ناپلئون بناپارت

دریوزی: گدایی


 

نفرین

 

نفرین نمی کنم که زبسیار،کم شوی

یا مثل بوته ای که به شنزار، کم شوی

خونی نمی شوم ته رگ های مرده ات

با هر نفس به پستی خودکار، کم شوی

نفرین نمی شود بکنم غم که می رسد

با یک بهار بغض گرفتار، کم شوی

عمریست با تمام رقیبان نشسته ای

یک بار با کسادی بازار، کم شوی

آیینه وار زل زده ای! بوسه می دهی

کم نیست با سیاهی زنگار کم شوی!

غم شاعریست مانده سر چند راهیت

ترسیده با مشبه تکرار کم شوی

یک بیت دست من، دگرش بازوان تو

حیف است با تجسم پرگار، کم شوی

بیچاره شب به گوشه ی چشمی سیاه شد

ای وای اگر به چشم گنهکار، کم شوی

 

زهره ارزه گر

 

18.11.89


 

سیاه مستی...

 

در مکتب ما سیاه مستی گل من

شاهیست که می برد ز هستی گل من

خواب است و خیال در شبت غرق شدن

چشمان دلت را که نبستی گل من؟


 

کلکل ها در کلکلستان

 

من کیم؟ نه خودم نمی دانم!

دختری از سرای خوبانا

یا که نازک دلی در این محفل

یا بهاری در این گلستانا

چند ماهی است عشق می بافم

با سه تا زلف و یار و چشمانا

دوسه باری نگار و شور و بهار

هم ز عشقی عیان و پنهانا

بیست سالیست در میان شما

می خورم می خرامم این سانا

چند سالی به آن اضافه کنید

گرچه سنی ندارم ای جانا

دوش استاد عندلیب عزیز

گفت احوال کلکلستانا

و من تازه کار ترسیدم

طبع شعرم که نیست چندانا!

من جسورم ولی، بپا خیزید!

که از این پس منم به میدانا!

گرد و خاکی بپا کنم چندان

که ندیدید جز ز طوفانا

و بچرخید تا بچرخانم

طبع شعر شما رقیبانا

اندکی فرصتم اگر بدهید

می شوم چشمه ای به بستانا

که بجوشم و سیر آب کنم

با بهاری ته زمستانا

یا به چشمان پر شراره ی یار

که ربودست دین و ایمانا

یا به ابری که سخت می گرید

عاشق است او و هم پریشانا

یا به مشکی که خشمگین می شد

در دو دستی که گشت حیرانا

مختصر گفتم و همین کافیست

ما بقی نزد من گروگانا

زهره ارزه گر

13.11.89

 


چون رسیدم به کلکلستانا

مدعی ها شدند پنهانا

دوستانم! شما جوان موشان

ترس زشت است! بیش از این جانا

پس بیایید منتظر هستم

همچونان شیر های غررانا

هم شما اوستاد بیشه ی عشق

عندلیبی چنان غزل خوانا

با توام بوالفضول! بیش از این

انتظار است از شما دانا

به برادر بگو که در میدان

شده خالی فضای جولانا

چغوکی! رحم می کنم بر تو

با شمایم جناب ایمانا

یا شما ای بلف زن بی باک

که پر از کینه ای ز نسوانا

یک نفر گفته بود جاویدم

چنگ بر دل نزد که چندانا

خرده ای نیست بر شما مریم

درس خوب است بهر انسانا

پز همی داده ای که از این پس

کرجستان شدست استانا

اخر ای خواهرم ! عزیز دلم

شهر من هست تاج ایرانا

حرمی دارد از کجا به کجا

که لقب داده اند بستانا

بنشینیم گرد گرد هم و

محفلی با جناب قلیانا

من که شاعر نبوده ام هرگز

شده ام این چنین رجز خوانا

مختصر گفتم و همین کافیست

مابقی نزد من گروگانا

15.11.89


شاعر گرامی آقای سید ابوالفضل مبارز

به ضعیفه چه می توان گفتن
به صدایی که سخت لرزانا
به نگاهی که خوب معلوم است
شده از سایه اش گریزانا
تو اگر مرد جنگ می بودی
تو اگر در صف حریفانا
تازه آنگاه با تو می گفتم
تا شود گریه ات دو چندانا
که مگس دور شو نمی خندم
پیش من نیست جای جولانا

 


 

آری آری تو راست می گویی!

منم از آن زنان گریانا

آری آری منم که می لرزم

درد مندم و سخت حیرانا

با تو هستم تو ای برادر من

تو که جر داده ای گریبانا

لجت از چه در آمدست سید؟

از زبان چو تیغ بررانا؟

من مگس! تو کجای این بازی؟

تو مگس کش بشو! بپرانا!!

و به قول یکی از این شعار

که نوشتست شعر اینسانا

تو که مردی! چه جای زاری و درد!

اشک مال زن است! ای دانا

تو بیا تا حریف هم باشیم

نه چنان دشمنان ایرانا

که فقط از زبان پر از زورند

و نجنگند مثله انسانا

ای خدا من چقدر فعالم

در میان باد هفت قرآنا

مختصر گفتم و همین کافیست

مابقی پیش من گروگانا

15.11.89

 


چه بگویم که فافیه تنگ است

شعر بی اضطراب کم داریم

در سپیدی آسمان شما

چند تایی سحاب کم داریم

وای نامحرمان همه جمعند

چادرم کو؟ حجاب کم داریم

دو سه بیتی خذعبل و لیچار

چند تایی عتاب کم داریم

ای حسن جان برادریت تمام

دو سه تایی کتاب کم داریم

باز هم قیل ویلی شدست دلم

چند سیخی کباب کم داریم

چقدر چرت می نویسم من؟

کتکی ناب ناب کم داریم

من که سردر گمم در این طوفان

در دعا! مستجاب کم داریم

همه گویند شیر زن هستیم

لیک در غصه تاب کم داریم

آخ فلبم!دماغ درد شدم

به گمانم چکاپ کم داریم

ای ابولفضل باز پنهانی!!

خوش بیا که عذاب کم داریم:)))

مگسم آن مگس که می چرخید

عذر خواهم! شتاب کم داریم

عکس چشمان یار در قلبم

چند وقتیست قاب کم داریم

سر راهت دو سیر تخمه بگیر

پای چایی نبات کم داریم

وای از گشنگی که جان سوز است

قیمه ی پر لعاب کم داریم

طبق معمول چشمهاتان شورر

دو سه پاتیل آب کم داریم

مختصر گفتم وهمین کافیست

چه نشستی که خواب کم داریم

 

25.11.89


 

دل من در تب و تاب است، خودت می دانی

وضع بازار خراب است، خودت می دانی

رطب و باقلوا پسته و فندق، چلغوز

 جگرم طعم کباب است، خودت می دانی

چند شب پیش ولیّ، مردک همساده ی ما

که زنش عین عذاب است، خودت می دانی،

از رقّی گفت و از آن خنجر آغشته به خون

که سراپاش جواب است، خودت می دانی

(من در این کل شده ام در ظن خود یک پا مرد

زن همیشه، ته خواب است، خودت می دانی)

از ولیّ گفتم و از چلچله ی مستی او

که رقیّ یار شباب است، خودت می دانی

که بلایی است زن و در دو جهان باد بلا

 زیر دندان تو باب است، خودت می دانی

در گوشی به من بی کس تنهای عزب

چیزکی گفت که ناب است، خودت می دانی!

و از آن روز به نن جون خبری خوش دادم

ننه ام فکر ثواب است، خودت می دانی

دل من در تب و تاب است، خودت می دانی

وضع بازار خراب است، خودت می دانی!

11.12.89


ازل

 

ازل بود و نگاهی آسمان را زیر و رو می کرد

و دستی آن طرف تر، شال فردا را اتو می کرد

و یک مرد پر از حسرت، مسافر بود می گفتی

از این دنیا نبود انگار و با دریا وضو می کرد

نگاه تک سوارش با سپاه اشک می آمد

و او با مرگ چشمانش، خدا را در سبو می کرد

و اشکش پرچم صلحی میان او و دنیا بود

 عجب دنیای نامردی! که غم را در گلو می کرد

و حال آسمان بد بود و رنگش زرد بود انگار

 و دستانش خدایی را، ز دریا آرزو می کرد

غروبی تلخ بود و در افق خورشید می پوسید

نگاه آسمان هم با نگاهش گفتگو می کرد

دلش با آسمان همرنگ بود و چشمهاش اما

نمی دانم چه چیزی را ز بالا جستجو می کرد!

 

زهره ارزه گر

14.11.89


کلاغ...

 

من آن کلاغک تکرار های غمگینم

به خانه ام نرسیدم، و خواب می بینم

درخت بودی و من هم کلاغ بی خبرت

دوباره از لب سردت، غرور می چینم

تو عاشقم شده بودی و این بهارم بود

و با صدای گرفته، صدای ننگینم

و قار قار که یعنی تو آسمان منی

و قار قار بهارم! بهار شیرینم

و قار قار بیا مبتلای هم باشیم

به شب رسیده نگاهم، شکوفه آجینم

تو ناز می کنی و من دوباره می لرزم

بهار امده؟ یا این منم که بی دینم؟

تو شعر های منی، من دل سیاه توام

و قانعم به همین، ای خدای آیینم

سکوت می کنم و بوسه هات می خندند

به سیب سرخ دلم؟ یا به بغض سنگینم؟

و من دوباره همان داغ دار غمگینم

به خواب رفته ام اما, تو را نمی بینم

زهره ارزه گر

10.11.8۹


 

شاعر...

 

 

شعری نشد بگویم از آغوش آخرت

شعری که جرعه جرعه شود عین باورت

در سرسرای روشن یادت نشسته ام

این شب! منم؟ یا که بلندای پیکرت؟

با من عجین شدست تب سرد دست هات

در بر بگیر!این زن در خود شناورت

شهر بلاست پیرهنت،من مسافرم

جای هبوط بوسه ی من گونه ی ترت

من شوکران نخورده،به مقصد رسیده ام

اشکم شدست باده و پیمانه ها برت

شاعر نبوده ای که بدانی غرور چیست؟

      شعرم نخوانده باشد و من تاج بر سرت!!

زهره ارزه گر

9.11.89


خورده است...

 

سبز کرده چشم هایم, بس که باران خورده است

دوست دارد خنده هایت را, که پنهان خورده است

من نگاهی هستم و چشمان تو پیراهنم

باز کن پیراهنم را, می فراوان خورده است

دل که کافر نیست, در دام شما افتاده است!

شربتی از مست چشمانت, به درمان خورده است

بس که تاریک است چشمانت , قرارم گم شدست

پیچ دارد راه زندان یا که زندان خورده است؟

من که خامی کرده ام درگلستان بوسه ات

این روا باشد که می گویی بهاران خورده است؟

 آری عاشق بوده ام! حد می زنندم این چونین!

من جوانی کرده ام! یا حکم قرآن خورده است؟

زهره ارزه گر

۸.۱۱.۸۹

 

 

 

 

تقدیر جنگ...

 

و من دوباره به تقدیر جنگ، می خندم

به رازداری چشمان سنگ , می خندم

به قطره قطره ی دریا، به وقت خون خواهی

به اشک ساحل و شرم نهنگ، می خندم

غرور کوه، در اشک بهار گم شده است

به گریه های طلبکار ننگ، می خندم

نگاه می کند آهو و عشق می پاشد

به لحظه لحظه ی مرگ پلنگ، می خندم

و غصه قصه ی کوری است! دست بردارید!

به یوسف و دل چاه درنگ، می خندم

به بیت بیت غزل های شورانگیزت

به برگ ریز بهاری دو رنگ، می خندم

 

زهره ارزه گر

5.11.89

 

چهارشنبه...

 

امروز محفل خانوم درتومیان خوب بود

اما نمی دونم چرا اصلا بهم نچسبید

شاید به این دلیل که اساتیدی که همیشه میومدن نیومده بودن!

بعضیا نبودشون خیلی حس می شه روزایی که نیستن!!

آخه با شعراشون آدم پرواز می کنه...

حالا ببینیم محفل فردا چجوری خواهد بود!!

 

خواهش

 

لطفا دوستانی که نظر می دن آدرس وبسایت یا ایمیل بزارن تا من بشناسمشون

در غیر این صورت جواب داده نمی شه

ممنون

کشور من...

 

چشمانم

کشوری است که از جنگ می آید.

پرچمش

 نای قد علم کردن ندارد

مردم کشور من دیوانگانی مهربانند.

می لرزند سالهاست

اشک نان سفره هایشان است

و عاشقی کابوس شبهایشان

کشور من

 روزی سبزترین استوای تاریخ بود

و حالا

افسون شده ی جنگی سرد

در خون می غلتد...

زهره ارزه گر

۳.۱۱.۸۹

 

 

 

شب عاشق من است...

 

تا حالا سپید بداهه نگفته بودم! ولی امشب گفتم!!!

 

 

شب عاشق من است

مانند زنی که عروسکی  را، در اجاق کور دامنش گرم می کند.

من شب را به خانه آورده ام

 با موهایی بلند

وقتی روسری آبی اش را بر می دارد

وچشمانی سیاه

و رؤیایی آرام، که می تواند سربازی را سال ها نگهبانی کند

و من قصیده ای هستم،

که غزل می رقصم

و در بستری سپید میمیرم

زهره ارزه گر

2.10.89

 

 

مو و ممد:))

 

دیشب به خوابوم آمدی، یادته؟

حرفای نابی مِزدی، یادته؟

از کوچه ی تقی یه آقا بزرگ

بِچِّه ی نافِ مَشَدی، یادته؟

قُمپُزایِ درشتی در مِکِردی

انگار که خیلی بلدی، یادته؟

پُز مِدادی سر کوچتان پل زدَن

موگوفتی صاحب سندی!!!!!، یادته؟

سر تا پاهات به دو زارَم می یَرزید؟

پالونِ زرد نمدی، یادته؟

هی با پِلَخمون نگاه لوچِت

دخترا رِ دل مِزَدی، یادته؟

دس رو دِلُم نزار که خیلی خونه!

ها‍! همو چار تا پونصَدی، یادته؟؟

بِچِّه بودِم، چن تا چُغُک پروندی؟

موسکوتقی یّرِ زدی، یادته؟

مُخ زنیا حوالیایِ نوغون

نی قیلونا ی چارقَدی، یادته؟

حالا شنیدُم که بهشته اونجِه!

دروغ نگی که خیلی زشته اونجِه!

یَره!! شینیدُم کَفتَرا رِ بُردی!

حقّ ماها رِ تنها تنها خوردی!

دیگه بوگو از خوشیات قِناری

چن مِبَرَن جزایرِ قناری؟

اینجا بودِم، یک دفه تو پَرُم خورد

دسته ی جارویِ فاطی دَرُم خورد

نعره زَدُم از خواب ناز پریدُم

دیگه از اوو موقه تو رِ ندیدُم

زهره ارزه گر

1.11.89