یک مناظره ی کوتاه بین من و یکی از دوستان
تو ندانستی من، از پس دیده ی خیس
به تو دل می دادم
تو نمی دانستی
باز هم ترسیدی
و به خود نالیدم
که چرا باغچمان پر سیب است؟
دوستم:
من ندانستم كه از آغازحسرتي خشكيده در پس چشمان به اين زيبايي
بي خبر بودم از اين بهت و در اين پندارم
كه چرا باغچه خانه ما سيب نداشت
من:
تو و من باغچه ایم
دلهامان سیب
سیب من را پس ده
تو خودت در پس دیوار نگاهت
سیبها چیده به یغما بردی
سیب من را پس ده
زهره ارزه گر ۱۳۸۹.۵.۲۱
