شاعر...
شعری نشد بگویم از آغوش آخرت
شعری که جرعه جرعه شود عین باورت
در سرسرای روشن یادت نشسته ام
این شب! منم؟ یا که بلندای پیکرت؟
با من عجین شدست تب سرد دست هات
در بر بگیر!این زن در خود شناورت
شهر بلاست پیرهنت،من مسافرم
جای هبوط بوسه ی من گونه ی ترت
من شوکران نخورده،به مقصد رسیده ام
اشکم شدست باده و پیمانه ها برت
شاعر نبوده ای که بدانی غرور چیست؟
شعرم نخوانده باشد و من تاج بر سرت!!
زهره ارزه گر
9.11.89
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۰۹ ساعت 2:47 توسط خنیاگر
|