ازل
ازل بود و نگاهی آسمان را زیر و رو می کرد
و دستی آن طرف تر، شال فردا را اتو می کرد
و یک مرد پر از حسرت، مسافر بود می گفتی
از این دنیا نبود انگار و با دریا وضو می کرد
نگاه تک سوارش با سپاه اشک می آمد
و او با مرگ چشمانش، خدا را در سبو می کرد
و اشکش پرچم صلحی میان او و دنیا بود
عجب دنیای نامردی! که غم را در گلو می کرد
و حال آسمان بد بود و رنگش زرد بود انگار
و دستانش خدایی را، ز دریا آرزو می کرد
غروبی تلخ بود و در افق خورشید می پوسید
نگاه آسمان هم با نگاهش گفتگو می کرد
دلش با آسمان همرنگ بود و چشمهاش اما
نمی دانم چه چیزی را ز بالا جستجو می کرد!
زهره ارزه گر
14.11.89
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۴ ساعت 12:10 توسط خنیاگر
|