ازل بود و نگاهی آسمان را زیر و رو می کرد

و دستی آن طرف تر، شال فردا را اتو می کرد

و یک مرد پر از حسرت، مسافر بود می گفتی

از این دنیا نبود انگار و با دریا وضو می کرد

نگاه تک سوارش با سپاه اشک می آمد

و او با مرگ چشمانش، خدا را در سبو می کرد

و اشکش پرچم صلحی میان او و دنیا بود

 عجب دنیای نامردی! که غم را در گلو می کرد

و حال آسمان بد بود و رنگش زرد بود انگار

 و دستانش خدایی را، ز دریا آرزو می کرد

غروبی تلخ بود و در افق خورشید می پوسید

نگاه آسمان هم با نگاهش گفتگو می کرد

دلش با آسمان همرنگ بود و چشمهاش اما

نمی دانم چه چیزی را ز بالا جستجو می کرد!

 

زهره ارزه گر

14.11.89