با خدا گم می شوم ، در شهر روی دامنت

حرف مردم می شوم، در آرزوی دامنت

·         ماهی دل باخته، در موج موج دست هات

o   بغض ساحل می شوم، در گفتگوی دامنت

چند تایی از خدایان، می چکند از چشمهات

دیر هم خو کرده با ابن، خلق و خوی دامنت

در میان کشور موهات، مردی گم شدست

پرچم صلحی به دستش،بر سکوی دامنت

مریم و قدیس ها، در کوه پنهان کرده اند

قرص های ماه را ، از شرم روی دامنت

من که یک دریاچه ام، آرام می گیرم اگر

باز در برگیری ام با عشق  قوی دامنت

با اذان خنده هایت، در نمازم روز و شب

قله ی سجاده ها، در پای کوی دامنت

سجده ها مست و رکوع اشک ها تکراری اند

در نماز دست هایم، با وضوی دامنت

مست لیلای نگاهت، غرق دریای دلت

من که مجنون می شوم در های و هوی دامنت

27.11.89

تقدیم به مادر بهتر از جانم...