خوب!

یه مطلبی رو بگم اونم اینکه:

با این که می دونم خیلی حرفه ای به نظر نمی رسه اما من  دلم می خواد همون لحظه ای که شعر می

گم تو همون حال و هوایی که هنوز ازش بیرون نیومدم شعرم و بذارم تو وبلاگم.

بعدا کم کم ویرایشش می کنیم باهم.

این چهار پاررو همین الان دقیقا ساعت: ۳:۴۵ دقیقه ی بامداد سرودم

یعنی جرقش  تو راه برگشت از جلسه ی (( خمار مستی )) خورد و  الانم کامل شد.

دوست دارم نظرات شمارو هم بدونم.

اگه به نظرم خوب اومد به کار می گیرم.

اگه نه بازم ممنونم

و اینم شعر:

این زندگی بدون تو پیچیده می شود

دنیا بدون برق نگاهت قشنگ نیست

عاشق تر از همیشه به تو فکر می کنم

گنجشک چشمهای تو محتاج سنگ نیست

 

 

یادش بخیر آخر مرداد بود و عشق

آمد درست بین  من و تو مچاله شد

این بیت کاملا به تو مربوط می شود

با بوسه ای که روی لبانم حواله شد

 

 

انگور از اواسط خرداد می رسد

اما نگاه تو خود اردیبهشت بود

این فوق العاده نیست که مردی به نام تو

مهمان افتخاری ام از سرنوشت بود؟!

 

 

یک پاره بیشتر به حضورت نمانده است

این بیت را به مرگ خودم! حذف می کنم

...................................................

...................................................

(بیت حذف شد)

تا بعد