آینه...
خیلی خیلی خیلی لطف می کنید و هر روز میاید اینجا.
باور کنید سرم خیلییییییی ششلوغه برای پاسخ دادن به نظراتتون عزیزای دلم!
اما همه ی نوشته هاتونو می خونم.
از بعضیاش یاد می گیرم! از بعضیاشم لذت می برم!
با یه دلنوشته ی قدیمی باهاتون خداحافظی می کنم:
آينه
ديروز مقابل آينه ايستادم
.به عظمت آفريده ات نگريستم.
.به چشمانم خيره شدم.
.تمام زيبايي هاي هستي ات را يك جا در چهارچوب نگاهم يافتم.
.دو پنجره كه هم از آن ديدن جمال و كمال تو را توانم و هم نگريستن به بغض و كينه ي
دشمنان تو را.
. دو دريچه ي نور كه هنگام نگريستن به آيات تو خورشيد را مانند و هنگام فارغ شدن از تو و ياد
تو كورسويي در بيابان را.
لبانم در نظرم آمد
.به ياقوت شبيهش كردم
.به ياقوتي ناياب و گران بها ،
اما نه ، نه هميشه ،
فقط و فقط زماني كه نام و ياد تو طلا كوبش كند
. و آن گاه كه تو را فراموش كند تنها جرقه ي آتشيست
كه دلها بخراشاند و جان ها بسوزاند و غمها بسازد.
گوش هايم عجيب خلقتي دارند.
.سال هاست شنيده ام و شنيده ام
، اما لحظه اي نيانديشيده ام كه چه چيز ر
ا!!!.نمي دانم عظمت شنوايي ام چگونه اين همه حقارت و پستي و بي ارزشي را ياراي تحمل و
مداراستَ.
در مقابل ديدگانم اختيار را به وضوح حس مي كنم.
چشم هايم مختار به ديدن هر آن چه بايد ببيند و هر آن چه نبايد.
زبانم صاحب اختيار است كه بسوزاند و بگرياند و دلها بشكند
و هم اختيار دار نشاندن لبخند بر لبان كودكي محتاج محبت.
و همين اختيار چه خوبي ها دارد و چه مصيبت ها.
خوب است چون از جانب توست
.هيچ نداشتم ، تو اين را مسئوليتي بر گردنم نهادي
،مانند پدري كه به كودك ناتوانش مسئوليتي گذارد تا او را بيازمايد و بپروراند.
اختيار را دشواري يافتم ،
چرا كه در قفسي محبوس افتاده ام
كه عشقت را ،بزرگي ات را ، محبتت را و از همه مهمتر
الطاف وجودي ات را
غبار كينه ها
، دروغ ها ،
رياها ،
دل شكستن ها ،
افترا ها و ناجوان مردي ها
پوشانيده است.
.من بي محبت تو چه مي توانم كرد؟
بي عشق تو سر بر دامان كدامين عشق مي توانم نهاد؟
فارق از الطاف تو دل به لطف كدامين غير تو مي توانم بست؟
همين جاست كه مرا مي آزمايي ،
با همين اختياري كه سخت بر دوشم سنگيني مي كند
. اين جاست كه بايد به دادم برسي .
من كودكي بي بنيه ام.
، شانه هايم باري به اين عظمت را توان ندارد.
. خودت دستي رسان و
كينه از چشمم
، ريا از دينم
، افترا و دروغ و چاپلوسي از زبانم
و بغض و نفرت از دلم
بزداي
و خودت در كنج قلبم ميهمان شو .
، اين بار مرا ميزباني قابل خواهي يافت .
زهره ارزه گر مرداد 88