سردرگمم مثل بهاری که
دیوونه برفِ زمستونه
عاشق شده اما نمی تونه
تقدیرِ  روزا رو بچرخونه
 
دیوونه ام مثل یه آهو که
اشک پلنگُ خوب میشناسه
اما دلش میخواد اسیر باشه
سرباز, جنگُ خوب میشناسه
 
زخمی و تنها و زمین خوردم
مثل یه ماهی گیجُ و سرگردون
اومد تو ساحل, شاید آروم شه...
موجُ به اقیانوس برگردون
 
 من یک عروسک کنچِ انباری
که  فکر می کرد دوستش داری
حالا شبا با بغض بیدارم
امشب توام حال منو داری؟